جنگ فقط جنگ طبقاتی !

یک اول ماه مه دیگر، زمانیکه تنش های امپریالیستی، تهدیدیست برای گسترش جنگ های کنونی و برانگیختن جنگ های جدید. ما با شبح درگیری های بسیار گسترده تر و مخرب تر از آنچه در دهه های اخیر شاهد بوده ایم، مواجهیم. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، توسط همه دار و دسته های مکتب سرمایه داری، به عنوان طلیعه دوران جدیدی از صلح و سعادت ارائه شد. حالا واقعیت بر همگان آشکار شده، درست بر عکس آنچه که موعظه میشد و نمی توانست هم بگونه دیگر باشد. عللی که سبب فروپاشی « بلوک شرق » شد، قطعا به «غرب» هم رحم نکرده، و ناپدید نیز نشده است. در حقیقت، علیرغم « ظهور » بازیگران جدید در صحنه اقتصادی جهان، وخیم شدن پایه های نظام جهان سرمایه داری کماکان ادامه دارد.

بحران

کلید این سناریو، بحران ساختاری فرایند ِ انباشت سرمایه است که برای بیش از چهل سال، سیستم را به ستوه آورده است. برای چندین دهه، برای جبران افت نرخ سود، سرمایه به بازسازی جامع فرایند تولید و افزایش عظیم درجه استثمار، متکی بوده است. همراه با صنعت زدایی و کوچک کردن آن، که تاثیر بسیاری بر کشورهای مرکز گذاشت، خروج سرمایه های همخوان به سایر مناطق جهان، جائیکه دستمزد بسیار کمی به نیروی کار پرداخت می‌شود و هیچ محدودیتی برای دیکتاتوری اربابان و نتیجتاً استثمار وجود ندارد، صورت گرفت. با به اصطلاح باز شدن بازار، بخش های مختلف نیروی کار جهانی در رقابت مستقیم با یکدیگر قرار گرفتند که در مجموع، از نظر کار و شرایط زندگی، منجر به مسابقه برای به پایین کشیدن سطح زندگی شد. افت سطح زندگی طبقه کارگر و دیگر لایه‌های قشر متوسط و پائین جامعه، تا به حال، غیر قابل توقف بوده است. طبقه کارگر به درجاتی سازمان و وحدت خود را از دست داده است. تکه‌تکه شدگی آن، و گسترش شرایط مخاطره آمیز کار، چالش بزرگی در راه توسعه دفاع جمعی و گروهی خواهد بود. در همین حال، روند سوداگری مالی، با سرعت ادامه دارد. سوداگری که تنها به رشد بی ثباتی و رشد کوه ناپایدار بدهی ها، کمک کرده است. دیری نخواهد کشید که شاهد انفجار حباب مالی بعدی باشیم.

…...و جنگ

به هر کجا که نگاه کنیم، این بحران، درگیری منافع متضاد امپریالیستی را تشدید کرده و آنها را بسوی جنگ علنی سوق میدهد. در مرکز این درگیری ها برای قدرت و حوزه نفوذ، تلاش ایالات متحده آمریکا در دفاع از هژمونی خود در برابر چالش ها ی فزاینده قرار دارد.

ظهور ترامپ، برخلاف آنچه در طول مبارزات انتخاباتی وعده داده بود، فعالیت های امپریالیستی ایلات متحده امریکا را، هم بر علیه مخالفان سنتی و نیز بر علیه « دوستان » احیا کرده است. فراتر از شخصیت « قلدرمابانه » رئیس جمهور آمریکا، اینها نشانگر آنست که در جهان امپریالیستی تنها منافع متضاد وجود دارندکه اراده خود را برای استفاده از زور، در صورت لزوم تحمیل میکنند.

این غیر نظامیان، کارگران و محرومان جامعه اند که تاوان این جنگها را میپردازند: قتل عام، مسمومیت، فقر، اجبار به ترک خانه و کاشانه خود، در جستجوی پناهگاه در کشورهایی که از آنان استقبال نمیشوند، جائیکه مورد حملات نژاد پرستانه قرار گرفته و بعنوان نیروی کار ارزان مورد بهره کشی واقع میشوند.

جای تعجب نیست، که برای دهه ها، بیشترین درگیری بین قدرت های امپریالیستی در خاورمیانه بوده است. بازی کنترل بخش بزرگی از جریان انرژی در جهان و از طریق آن، حفظ برتری دلار دارد در اینجا انجام میگیرد. اگر چه امریکا مثل جنگ جهانی دوم، دیگر آن « قدرت پیشرو صنعتی » نیست، اما عمدتا به لطف این برتری، همراه با قدرت فوق‌العاده نظامی، کماکان می‌تواند به بازی نقش ابر قدرت جهانی ادامه دهد. از طرف دیگر براه افتادن یورو، یکی دیگر از لحظه های کلیدی در مسیر پر از فراز و نشیب ایجاد قطب امپریالیستی اروپا بود. با توجه به تقدم دلار در تجارت و نقل و انتقالات مالی جهانی، یورو یکی از ابزارهای کلیدی در مقابله با هژمونی امپریالیستی ایالات متحده شد. همچنین ابزاری شد برای مدیریت بهتر بحران - آنطوریکه بخشی از بورژوازی اروپا فکر می کند - بحرانی که هرگز تمامی ندارد. این بحران است، و نه خود پول، که دولت ها را برای تحمیل سیاستهای اقتصادی و اجتماعی، از جمله سیاست منفور « تعدیل ساختاری »، بر بودجه دولتی وادار میکند، سیاستی که سبب کاهش دستمزدها، کاهش « کمک‌های رفاهی » شده و اثرات مرگبار بر اشتغال (عدم امنیت شغلی ، بیکاری) داشته است.

فقر رفرمیسم ….......

در شرایط کنونی، سازمانی که طبقه کارگر آنرا از آن خود بداند، وجود ندارد. بجای آن مجمع الجزایر رفرمیست های مختلف چپ، اغلب وارثان استالینیسم اند که با سلاح های کند و کهنه مانند فرجام خواهی از دموکراسی و یا توسل به نهادهائی مانند سازمان ملل متحد، به مقابله با امپریالیسم دست میزنند. نهاد هائیکه در بهترین حالت از متوقف کردن درگیری ها، زمانی که آنها پوشش قانونی و حتی « بشر دوستانه » را هم فراهم نمیکنند، ناتوانند. در واقع این جریان چپ است که « هوادارن سنتی » (و خودشان را) با راه حل های اقتصادی و اجتماعی فریب میدهند، راه حل هائیکه از نقطه نظر بورژوایی، شاید ممکن بود در رونق پس از جنگ مطرح باشند، اما در حال حاضر، هیچ جایی برای آنها وجود ندارد. این فقط « بانکها » و یا « نئولیبرالیسم » نیستند که مشکل اند، بلکه به عنوان یک کل، مشکل اساسی سرمایه داریست: ما باید از کل این سیستم گسست کنیم. اما این جاده یست که چپ، بنا به ماهیت خود، حتی خیال جانبداری از آن را در سر ندارد. داستان شرم آور، اما نه چندان تعجب انگیز سیریزا در یونان باید سنگ قبر توهمات رفرمیستی میبود، به جای آن، به طور مستمر چنان بدان اشاره میکنند که گویا موفقیت آمیز بوده است.

….....و ظهور اقتدارگرایان راست

از سوی دیگر پوپولیسم ِ به اصطلاح راست افراطی، بر روی امواج ناامیدی، از طریق ویرانی های اجتماعی ناشی از بحران، در حال رشد است. لایه های قابل توجهی از خرده بورژوازی رانده شده از قشر خود و حتی کارگران سرخورده از چپ ِ خودخوانده را، بسوی خود جذب کرده است، چپی که با هر آنچه سرمایه دیکته میکند، همیشه همراهی کرده است. دولت ِ « چپ » به طور سیستماتیک به وعده های انتخاباتی خیانت کرده و کار سنتی دست راستی ها را انجام میدهد، و نتیجتا چنان موقعیتی را فراهم میکند که، صحبت های عوامفریبانه، « چپ » تلقی میشوند. با این حال، راست اقتدارگرا تجسم اعتراض و مخالفت با شرایط حاکم و نهادهای قدرت نیست، بلکه بر عکس، وظیفه آنها حاد کردن اختلافات در درون طبقه کارگر میباشد. با انجام این کار، آنها همه شخصیت های اقتدارگری که ضعف خود را با پرخاشگری در برابر ضعیف تر ها جبران کند، بسوی خود جذب میکنند. راست اقتدارگرا ممکن است از چپ رفرمیست در میزان ایدئولوژی ناسیونالیسم و نژادپرستانه متفاوت باشد، اما دستور العمل پوپولیستی آنها برای « خروج » از بحران، در نهایت، بسیار متفاوت از هم نیست. هر دوی دستور العمل ها، بصورتی محکم بر پایه و اساس سرمایه داری بنا شده اند: خروج از یورو، حمایت از تولیدات داخلی، مداخله دولت و دفاع از « حاکمیت ملی » که بعضا بسیار هم مورد ستایش قرار میگیرد.

پاسخ واقعی: مبارزه و سازمان دهی طبقاتی

پرولتاریا، که برای چندین دهه، مورد هجوم و حمله قرار گرفته، تلاش میکند که به این تجاوز اجتماعی دشمن طبقاتی خود، یعنی بورژوازی، پاسخ مناسبی دهد: اقلیتی از کارگران - که اغلب به تحت ستم ترین بخش های طبقه ما تعلق دارند، جنگ مصمم و شجاعانه ای را شروع کرده اند، (به عنوان مثال اعتصاب در بخش تدارکات ایتالیا). بسیاری از این مبارزات درخارج و بر علیه کنترل اتحادیه های صنفی سنتی، شکل گرفته اند، سازمان هائی که به نمایندگی از سرمایه داری، بوضوح بیشتر و بیشتر، در مکانیسم مدیریت و کنترل طبقه کارگر، ادغام شده اند. این مبارزات اغلب، وحشیانه ترین روش های استثمار و ستم را کاهش میدهند، اما گروه های سیاسی که آنها را رهبری میکنند، ولو اینکه اتحادیه رادیکال نیز باشند، در فاز اول از مبارزه، فراتر از موفقیت (جزئی) در درون چارچوب و چشم انداز اتحادیه ای، باقی می مانند. چارچوبی که ضرورتا محدود بوده و مانع جهش به سطح سیاسی که نیازمند مقابله با سرمایه است، میشود. بحران، که ناسازگاری منافع میان پرولتاریا و بورژوازی را برجسته کرده است، نیازمند مبارزه طبقاتی نه در یک چارچوب اتحادیه ای، که چارچوب کلی سرمایه داری را می پذیرد، بلکه در چشم انداز کمونیستی میباشد که از اساس با جامعه بورژوایی در تضاد است.

۱۹۱۷: الهام بخش و منبع درس آموزی

دقیقا یک صد سال پیش، در میان یک جنگ جهانی، پرولتاریای انقلابی روسیه، بخشی از زنجیره سرکوب پرولتاریا و محرومان جهان را که توسط سرمایه داران اعمال میشد، شکست. پرولتاریا در بعد سیاسی، با ارگان های قدرتی که بر دموکراسی مستقیم شوراها متکی بودند، خود را در حزب بلشویک سازمان داد. انقلابیون روسی می دانستند که اگر انقلاب « آنها » منزوی بماند، اگر طبقه کارگر کشورهای دیگر، بویژه کشورهای پیشرفته، با بورژوازی خودی گسست نکنند، انقلاب آنها شکست خواهد خورد. متاسفانه، چنین هم شد. البته، اشتباهات سیاسی جدی و سوء برداشت های غم انگیز از مفهوم کلمه «سوسیالیسم» هم در این میان کم نبودند. همچنین، در برخورد با یک موقعیتی که تا آن موقع هرگز در تاریخ اتفاق نیفتاده بود - به جز تجربه درخشان اما بیش از حد کوتاه کمون پاریس در سال ۱۸۷۱، غالبا دیدگاه روشنی نسبت به آن وجود نداشت.

تجربه انقلابی روسیه، در روند انحطاط خود، همراه با شادی مرتجعین به یک ضد انقلاب آشکار و عیان، سرمایه داری دولتی در لباس سوسیالیسم مبدل شد. این امر به دلیل مشکلات عظیم و حتی ماورای توان انسان که پرولتاریای روسیه باید به تنهایی با آن دست و پنجه نرم میکرد، ممکن گردید. ما اکتبر ۱۹۱۷ را بخاطر سانتیمانتالیسم رقت انگیز بیاد نمی آوریم، بلکه به این نکته اشاره داریم که این تجربه نشان داد که برپایی یک جهان دیگر، ممکن است.

تجربه انقلاب روسیه نشان داد که قیام پرولتری منزوی در یک کشور واحد، نمی تواند بقا پیدا کند، ما تنها می توانیم برعلیه سرمایه داری (به عنوان یک سیستم جهانی) در سطح بین المللی مبارزه کرده و بر آن غلبه کنیم .اولین تلاش برای ورود به یک دنیای جدید، شکست خورد، اما هیچ کسی نمیتواند مدعی شود که اوضاع برای همیشه چنین خواهد ماند. این کار اولیه یک سازمان کمونیستی ست که نگذارد تجربه خود رهائی کارگران بفراموشی سپرده شود و همزمان به محدودیت های آن هم اشاره کند. فقط با یادگیری و بسط دیدگاهی که یک صد سال پیش، توانست پرولتاریای آگاه به منافع طبقاتی خود را در همه کشورها به اشتیاق در آورد و رهبری آنرا بدست بگیرد، ما میتوانیم به روند بدتر شدن زندگی مان، تخریب غیر قابل برگشت محیط زیست، جنگ های امپریالیستی با فجایع تراژیک و مرگبارش، پایان دهیم.

کمونیسم یا بربریت، انتخاب دیگری نیست

بیانیه اول ماه مه گرایش کمونیست انترناسیونالیستی، اردیبهشت ۱۳۹۶