بحران سیستم تولیدی سرمایه داری ملعون، چیزی بجز بربریت اجتماعی و اقتصادی بی پایان، برای ما به ارمغان نمیاورد. ویرانی اقتصادی، بازار مالی انگلی و سوداگری را افزایش داده است، در درجه اول تحت تاثیر آن و سپس به عنوان علت سقوط نظام اقتصادی که برای فرار از تناقضات آشتی ناپذیر خود، دست و پا میزند. با خود، بیکاری، عدم امنیت شغلی، فقر طبقه کارگر و پرولتریزه شدن طبقه متوسط را به همراه آورده است. ما با کاهش شدید کمک های رفاهی دولتی، کاهش حقوق بازنشستگی، حمله به استانداردهای زندگی میلیون ها نفر از کارگران و سیاست های مخرب ریاضتی و همه اینها ظاهرا برای بهبود اقتصادی که مثل همیشه قرار است بزودی از راه برسد. با این حال در واقع، همه اینها برای تداوم سیستم اجتماعی ست که به منظور زنده ماندن، به جنگ علیه نیروی کار، بمنظور افزایش بهره وری و کاهش حمایت از کسانیکه برای مدیران و کارگزاران سرمایه تولید ثروت میکنند، نیاز مطلق دارد.

در بعد اجتماعی، بحران سرمایه داری، با یکسری از جنگ ها در راستای پیگیری منافع خود، آفریننده هیولاهای ایدئولوژیکی توجیه گر خشونت، بوده است. توجیهاتی که در پشت ظواهر ایدئولوژیک، « باصطلاح دموکراتیک » مذهبی یا سکولار، دیکتاتوری و یا « پوپولیستی » نهفته در واقع بربریتی ست که سرمایه داری را از قَبَلِ تناقضات خود، تغذیه میکند. به عبارت ساده، بورژوازی « مسیحی و دموکراتیک » غرب بشکل امپریالیستی به عربها و مسلمان های خاورمیانه بخاطر نفت با تمام عواقبش حمله کرده است. به همان شیوه امپریالیستی، علیرغم قدرت مالی و نظامی کمتر، بخشی از جهان اسلام، واکنش نشان داده است. در وسط همه اینها، طبق معمول مسئله انرژی، نفت و درآمدهای نفتی خوابیده است، که موجب تغییرات در پیمان های سیاسی و در صورت لزوم، ویرانی جنگ که یا به طور مستقیم و یا نیابتی انجام میشود.

رویدادهای غم انگیز پاریس تنها می تواند در این چارچوب مورد ارزیابی قرار گیرد. موضوع نه در مورد آزادی بیان است و نه در محکومیت ساده تروریسم اسلامی که انگار غرب، در شکل گرفتن آن هیچ نقشی نداشته است. نباید فراموش کنید که طالبان و القاعده، آفریده ایالات متحده در جنگ علیه امپریالیسم شوروی در افغانستان بودند. خود دولت اسلامی قبل از اینکه راه مستقل خود را پیش گیرد، ازطرف ایالات متحده، عربستان سعودی و قطر بودجه و سلاح دریافت کرده و حمایت سیاسی میشد. دولت هائیکه امروز به جنگ دولت اسلامی رفته اند به دلیل از دست دادن کنترل و تهدید به مختل کردن منافع استراتژیک آنها بوده است. بهرحال ما در مورد تمامی اینها در شماره قبلی نبرد کمونیستی نوشته ایم. حالا می خواهم به یکی دیگر از جنبه های نگرش نیروهای سیاسی غربی در پاسخ به آنچه که در فرانسه پس از حوادث پاریس اتفاق افتاد را در اینجا برجسته کنیم.

نیروهای دست راستی فورا فریاد انتقام سر دادند. در فرانسه و همین طور در آلمان و ایتالیا، آنها رهبری پیشنهاد نیاز به مجازات اعدام را بدست گرفتند. امروز علیه تروریسم اسلامی و فردا همچون روزگاران قدیم، علیه هر کسی که در برابر نهادهای « مقدس» خانواده، خدا و سرزمین پدری بایستد. آنها مهاجرت را جرم تلقی میکنند ، هر مهاجر را یک قاتل بالقوه میبینند. آنها از رنگ پوست، علامت پاک نشدنی انسانی و اجتماعی کسانی که باید کنار گذاشته و محکوم شوند، ساخته اند. دست راستی ها، در نهایت قادر به افراشتن پرچم بیگانه ستیزی، مبتذل ترین نوع از نژاد پرستیها، همجنسگرا ستیزی و تمام آن بقچه های ایدئولوژیکی شده اند که چند دهه پیش، در بحرانی از این کمتر بدخیم، پایه ای برای توجیه جنگ جهانی شدند، جنگی که در آن بیش از پنجاه میلیون، در بدنام ترین هولوکاست ثبت شده در تاریخ، کشته شدند.

دنیای میانه رو « دموکراتیک » اما به همان اندازه محافظه کار، بدرستی بر علیه وحشت از تروریسم اسلامی فریاد بر آورد. البته، آنها تروریسم بزرگتر جهان غرب و مسیحی را فراموش کردند که به نام مبارزه با تروریسم و آوردن دموکراسی، نشان داده اند که تا آنجایکه به بربریت مربوط میشود نیاز به درس آموزی از هیچکسی نیستند. در برهه کنونی، درست است که بر تمایز میان اسلام رادیکال و میانه رو تاکید میورزند و درست است که مهاجرت را جرم تلقی نمیکنند، اما قوانین محدود ساختن فعالیت را تصویب کرده و کنترل اجتماعی را در صورت اضطراری « کولیبالی » افزایش میدهند. در ادامه این، اهداف سرکوب « جرایمی » دیگری که کل سیستم را زیر سوال ببرد، و این بار، در سطح مبارزه طبقاتی، نهفته است. در همین حال، طبقه حاکمه اروپا، هر دو جناح راست مرکزی و چپ مرکزی، تمایز بین اسلام معتدل و رادیکال را پذیرفته و در حوزه باج خواهی مشغول فعالیت اند. به عنوان مثال، در ایتالیا حق اقامت وعده داده شده است، اما نه به کسانی که خود و فرزندانشان از گرسنگی و جنگ و مرگ فرار کرده باشند، بلکه برای کسانی که حاضرند هموطنان خود را که به تروریسم مشکوک شده اند، محکوم کنند.

رقت انگیزترین تراژدی ایدئولوژیک در درون صفوف چپ ناتوانیست که لباس کمونیسم و انقلابی بتن کرده است. سردرگمی در طیف استالینیست های قدیمی و جدید و همچنین در میان ارگان های مبارزآتی آلترناتیو با ایدئولوژی نامعلوم و نامشخص فرمانروایی میکند مبارزه مردم با مبارزه طبقاتی، تروریسم بجای انقلاب، و گاهی اوقات افراط گرایی مذهبی و ارتجاعی وحشیانه بجای مبارزه رادیکال پرولتری، به اشتباه گرفته میشود. خیلی اوقات آنها از ناسیونالیسم و از بنیاد گرائی مذهبی حمایت میکنند که منجر به دفاع از رژیمهای دیکتاتوری، با پایان تلخ، شده است. رژیمهایی که تنها « شایستگی » شان اینست که به عنوان قربانیان تجاوز غرب دیده میشوند، مثل مورد سوریه و یا لیبی و نه به عنوان بخشی از یک چارچوب پیچیده تر امپریالیستی. درست است که تمام اینها، در یک زمینه اجتماعی که ریشه های آن در بحران و مشکلات اقتصادی ست وجود دارد. با این حال به همان اندازه حقیقتیست که وقتی این شبه نظامیان گمراه میشوند، به ابزار کوری در دست اسطوره های مذهبی و ملی گرایی ابدی تبدیل شده و در نتیجه اهداف امپریالیستی آشکار و پنهان و محافظه کاری ارتجاعی الهام بخششان میشود. از اینجا دیگر یک گام کوتاه به حمایت سیاسی از القاعده قدیمی، پارتیزان های اسد و یا ضد امپریالیست شمردن های تروریسم اسلامی، باقی مانده است. حتی با وجود محکوم کردن های قاطع اعدام وحشتناک زندانیان غربی و پیشروی های جدید نظامی « خلافت » در سوریه و عراق ( که در ابتدا به لطف بودجه آمریکا و عربستان انجام شد) در درون این « چپ » هنوز هم توهم وجود دارد. هیچ چیز مانع جدائی آنها از این تفکر نمیشود که به مجرد جدا شدن از بند ناف امپریالیستی و اقدام بر علیه حامی قدیمی، با آینده ایکه هنوز از لحاظ سیاسی تعریف نشده، امکان نوعی نقش « مثبت » برای « خلیفه سیاه جامه » تا زمانیکه دولت اسلامی کماکان زیر حملات آمریکا و متحدان ساخت و پا کرده اسلامیش قرار دارد، به دلیل آنکه بطور « عینی» ضد امپریالیستی ست، وجود دارد.

اساسا دو توجیه اشتباه و گاهی متناقض برای حمایت کم و بیش بی قید و شرط، نه فقط برای حوادث پاریس، اما در مورد فجایع مربوط به بنیادگرایی مذهبی ارتجاعی، یا ارتجاعی ترین نوع ناسیونالیسم، آنطوریکه در گذشته اتفاق افتاده است، وجود دارد. اول این که این جنبش ها و سازمان های نظامی آنها بیان آگاهی سیاسی ضد امپریالیستی بوده و در نتیجه در خور حمایت بی چون و چرا میباشند. با این حال، این افراد فراموش میکنند که اولین شرط ضد امپریالیسم بودن مبارزه با روابط تولید سرمایه داری ست. اگر ضد سرمایه داری نیست، نمیتواند ضد امپریالیستی باشد. آنها مبارزه بی رحمانه ترین سازمان حاشیه ایی بورژوازی را با مبارزه طبقاتی که در واقع هنوز به صحنه نیامده، که ترکیب این اعمال و سیاست ها مانع تولد آن میشود، اشتباه میگیرند. این اجازه میدهد، تا یک تک حادثه تروریستی، جنگ داخلی و یا مبارزه همه جانبه تهاجمی و یا دفاعی که به هیچ نحوی حتی خراشی هم روی سیستم سرمایه داری نمی اندازد، به یک ابزار موثر در دست محافظه کاری اقتصادی و سرکوب سیاسی بماند. از دید سیاسی، طبقه کارگر باید با یک استراتژی مستقل و تاکتیک مناسب، به سازماندهی حزب خود بپردازد که سرنوشت خود را به دست خود گیرد، به طوری که ضدسرمایه داری پایه اساسی برای ضد امپریالیستی شود. اگر چنین نکند، سرنوشت خود را به دست این یا آن جناح بورژوازی سپرده که چه سکولار بوده باشد، چه مذهبی میانه رو و یا رادیکال، برای اهدافی مبارزه خواهد کرد که نه تنها به او تعلق ندارد بلکه به حمایت بسیار قاطع از دشمن طبقاتی ختم میشود.

توجیه دوم، به شوخی شبیه است، که در چارچوب قیاس صوری مطرح میشود که به احتمال بیشتر زائیده ایدئولوژیکی طبقه مهاجر و خرده بورژوازی (که اغلب از نسل دوم و یا حتی نسل سوم) در فرانسه و در انگلستان و نه در ایتالیا میباشد. به این شکل که « دشمن ِ دشمن ِ من، دوست ِ من است » . به عبارت ساده قیاس صوری، اینطوری میشود که اگر رژیم اسد و « خلافت اسلامی » مستقل عطف به آینده، مانند طالبان و اولین جهادیست های زمان خود، باا امپریالیسم امریکا و عربستان سعودی که دشمنان ما هستند، در حال جنگند، آنها به طور خودکار تبدیل به دوستان و متحدان ما میشوند. این یک قیاس صوری ست که در بانی لیو پاریس انجام گرفته است و همچنین در میان برخی از جوانان غربی که در صفوف خلافت اسلامی جای گرفته اند مثل نیروهای گیج سر چپ که به نفع اسد بسیج شده اند، جای دارد . مطمئنا سوریه در این بحث بیشتر نمایان است چر که طرفداران سیاسی بسیاری در صفوف باصطلاح چپ اروپا دارد. با این سیاق، هر دو ( رژیم اسد و خلافت اسلامی ) در واقع همدیگر را لغو میکنند، برخی حتی می گویند که، توافق مخفی بین دو رقیب بوده بنابراین هر دو به یک اردوگاه تعلق دارند. در این صورت انحراف و کجروی سیاسی با حماقت به پایان میرسد. این باید روشن باشد که سوریه در واقع جزئی از محور امپریالیستی روسیه و چین، با وفاداری سیاسی به ایران بوده و اینکه پروژه امپریالیستی و « مستقل » خلافت جدید اسلامی، بر اساس قلمرو تاریخی و جغرافیایی امپراتوری عثمانی، به معنای الحاق تمامی دولت هایی ست که در حال حاضر از قَبَلِ درآمدهای نفتی زندگی میکنند. در این سناریو با حذف دولت های موجود، راه برای برنامه بلند پروازانه جدید نفتی و مالی امپریالیستی، نه چندان متفاوت با وضع موجود، هموار خواهد شد. همچنین باید تاکید کرد، همانطوریکه ۲۰ درصد عرب ها در خاورمیانه و یک بخش بزرگی از جوانان مهاجر در بانی لییوس پاریس و یا حومه لندن یا دیگر پایتخت های اروپایی معتقد اند، چنین پروژه ای، درست مثل دفاع از سران سوریه، هیچ ربطی به رهایی کارگران منطقه نداشته و در واقع به معنای نفی آن میباشد.

در نهایت، باید اضافه کرد که یک ضد امپریالیست نمی تواند به دنبال متحد بین امپریالیست های موجود یا در حال پیدایش، بوده باشد و این که دشمن ِ دشمن ِ ما، دشمن ِ خود ما نیز بوده ، که گاهی اوقات حتی خطرناک تر است. همه جنبش ها و همه سازمان هایی که پایه در بنیادگرایی اسلامی دارند، در اساسنامه خود « هراس » از کمونیسم را دارند، رد هر گونه پذیرش مبارزه طبقاتی به دلیل خلاف قرآن بودن آنست، اما بالاتر از همه خلاف بورژوازی خود، سرمایه داری و پروژه امپریالیستی ست. پشت همه جهادی های قدیمی و جدید، برای هر ایمان مذهبی، از عربستان وهابیست تا به علویان اسد، درست مثل خلافت جدید، زیر پرچم ناسیونالیسم سوریه و یا پرچم سیاه و سفید آل بغدادی، و اسلام سبز تنها وحشی ترین نوع ضد کمونیسم نهفته است. دادن هر گونه اعتبار به این دروغ ها به منظور ایجاد این « تاکتیک ها » به مرام استراتژیک جدید برای توده های پرولتری در هر دو غرب و ی ادر منطقه مورد سوال، مانند این است که روباه را مسئول لانه مرغ کنیم.

اف دی

دوشنبه ۲۶ ژانویه ۲۰۱۵

उपनाम